تبليغاتX
آلوده ترین حوای حرف

آلوده ترین حوای حرف
چون میدانم روزی سقوط می کنم اینگونه حریصانه بالا می روم
کوچه های باریک
در افق انتظار به بهانه بارانی خشک می دیدم روحت را که آرام  و غمگین سر از خاک برمی داشت تو گویی همه این انتظار توهم است.درخوابی آشفته وقتی می دیدمت گفتم به تو ای خدا که باز منتظری؟ گفتم خوابی خوابم زندگی توهمی بیش نیست. گفتم چگونه اسیر شده ای؟تو از خاک بیرون می آیی همان حال که نیاز مندان در آسمان ها جستجویت می کنند.
لينك | نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2:19 توسط احمد پناهی|